كلمات Shahmaran شاهماران
در ژرفای افسانه ها، نغمه ای جاودان
شامران، بانو ی رازها، نگهبان جانان
نيمی زن، نيمی مار، نگاهی پر از نور
حکيمه ای زاده ی کوه، با شوری در دل و سکوت عبور
ای شامران، ای سايه نشين خاک
راز جاودان مهر، در دل پاک
هر که پي تو رود، گم نشود
زندگی يابد، چون دلیری که دل به دريا زند
پسری دلخسته، ميان کوه و غبار
با گمشده ای در دل، جستجوی راه و يار
شامران او را با مهر پذيرا شد
رازهای کهن را در دلش گشود
ای شامران، ای سايه نشين خاک
راز جاودان مهر، در دل پاک
هر که پي تو رود، گم نشود
زندگی يابد، چون دلیری که دل به دريا زند
روزگاری، بيداد و ظلمت به پا شد
شاه بيمار و ناله ها بر هوا شد
وزيری دغلباز به شاه تنها گفت
درمانت نهفته در جان شامران رازدار
پسر دل شکسته، پر ز درد و آه
رفت تا به شامران برساند اين گله ها
ای شامران، ای سايه نشين خاک
راز جاودان مهر، در دل پاک
هر که پي تو رود، گم نشود
زندگی يابد، چون دلیری که دل به دريا زند
شامران با دلی پر از رازها گفت
جان من شفای هر درد است
اما زهر در دمم نهفته، سرد
هر که به طمع رسد، جان دهد به درد
و پسر بازگشت با دلی پر ز گناه
شاه را درمان کرد، ولی شامران خفت در پناه
شامران، بانوی راز و شگفتی کردی،
جاودانی در دلکان، برز در زمان و ژيان
شامران، بانوی رازها، در خاطره ها جاويدان
هر که نامت بر زبان آورد با عشق و اندوه
ياد تو زنده است، جاويد در دل کوه
شامران، ای حکمت پنهان در خاک کهن
داستانت زنده است، در دل ها پر سخن