در بهار زندگی احساس پیری میکنم هرچه را تقدیر آوَرد دستگیری میکنم دل نمیبندم به هرچه گر نصیب من نشد بعد از این با آه و ناله گوشهگیری میکنم آسمان با کَج رَوُیِ هایش مرا افسانه کرد با تمامِ بی قراری ها صبوری میکنم گرچه ما را نیست منزل پیشپا افتادهام میروم تا سرحد دنیا و دوری میکنم