كلمات Fath | فتح
جرقه های ذهنی در حد مین های مرزمون
خیابونی بودیم
خاکی شدیم و آسمون شده سقفمون
برعکس این مغز پوچ ها حرفا اینجا برهنه
عور
رُک
پوشیده نمیشه بازاری شه
حرفامو حق بدون
درسته که زخمه روح
دعاتو بفرست شر به دور
ولی اونقدرهم داره این روح که بره واسه فتح جون
جوجه ها کلا صدان
حضار کل میزنن به لفظشون
رپشون تعطیل
تصویر انگار جمعان واسه ترک دود
اینجا خاکستر ها میریزن
ستاره ها خاک میشن
نمیدرخشن و عرقا به سلامتی شون بالا میرن
زخم ها میگن مهر ته کشیده و اینجا آبانی ان
شایستگی رو ولش اینجا شده دشمن سالای رسم
تو دو راهی بین مرگ و حبس
میریم بی ترس و لرز
بی شک و تر دید
که تشنه ایم واسه نفس و حق
دور از هرچی جو کلا
مطمئن تر نبودم از خودم
فقط گیرم این حقیقت هایی که عق میزنمو چطور حضم کنم
سه سوته فتحن
که گُنگن و میگن گَنگن
اینجا بچها عقابن اونا کفتر
همه جلدن
بابا فقط لفظن
سه سوته فتحن
که گُنگن و میگن گَنگن
اینجا بچها عقابن اونا کفتر
همه جلدن
بابا فقط لفظن
اسلحه مون شد وقتی دیدیم براشون قلم آهِ
قسم داره
ناموسِ
مثل یه وجب خاکِ
باور داشتن وقتی گفتن حرفتمون خطر داره
ایینجا باس کرده هاتو ثابت کنی
ثبت احواله
یه نسل هم مثکه طلب کاره
حق هم داره
داره رو دزد میخوره میگه اسفبارِ
لقمه تو لُپِ هنوز و درگیر کلماتِ
غذای ذهن و روح هم مگه طمع داره ؟
با دوره ها خر تون کردن همه همون فضلهان
بیشتر خوشبو کننده ها شون هی نوبتی عوض میشن
تافته ی جدا بافته شدم که حرفم بی پرده زده شد
همه هل و من به قلبم بی شک
سه سوته فتحن
که گُنگن و میگن گَنگن
اینجا بچها عقابن اونا کفتر
همه جلدن
بابا فقط لفظن
سه سوته فتحن
که گُنگن و میگن گَنگن
اینجا بچها عقابن اونا کفتر
همه جلدن
بابا فقط لفظن