ای موج گیسویت رها بر شانه ی بارانی ام افسانه ی چشمان تو منظومه ی ویرانی ام یکبار دیگر قصد کن بغض مرا باران کنی آباد خواهم شد اگر یک شب مرا ویران کنی رویا به رویا آمدم تا نم نمِ بارانِ تو بگذار طوفانم کند آرامشِ چشمانِ تو بگذار ویرانت شوم اما صدایم کن شبی در قصه ی گیسوی خود بی انتهایم کن شبی از کفر می گوید ولی چشم تو ایمان من است چشمت گواهِ روشنِ حالِ پریشان من است