كلمات Shoroq
از باختر دور سوسوی نور
شهر سوتو کور
مردم کور
دل هایی خون
فکرای پوچ
چشمای اون پره اشک
چهره ی اون پره غم
دهنش پر حرف ولی آسفالت شده
آغاز زندگی پایان شده
غوت قالبش الکل شده
مستی براش یک معجزه شده
تیغ میکشه رو جسم خودش
اون هنوزم فکر توعه
ولی متنفره دیگه مثل خودت
چه از تو چه از شب
یه نخ دود یه لبخند
شد
اشک جاری مثل ابرای پاییز
انگار اتمام رسیدو اون رفت
پرنده نشسته پرزد
دله اون سرد شد یهو یخ زد
احساسو کشت اجبارو خورد
فقط نفس کشید
از قبل من برید از دلو از امید
فکرای چرتو هیچ دوست نیست
دورو ورش که دردو دل کنه
سبک شه فکر کنه روزای خوبم هست
آروم چشو بست
خاطرات قدیم یکی یکی پیش رو
فرار پیش اون قرار پیش اون
بپر بقلش
بکن از لبش
دست رو کمرش
چنگ تو گردنش
با حرفاش دلو آروم میکرد
میخواست بشه واسش فانوس شب
آروم بشم
نه نمیشم
*******
چند سال گذشت
دله من شکست
شد مغزم حبس
پر از حرف بد
اخلاق که سگ فقط جروبحث
سره صبح و شب میشه چشمم تر
در میاد که اشک زجه میزنم
توی بهت شب از خواب میپرم
میشه یه نخ روشن میگی به من خلم
مگه با ترسو لرز قانون نشکست
میخواستی فقط من داغون تر شم
ابرای تیره بارون نم نم
کلاغ های مرده و دستهای سردم
گرفی دستم بوسیدم منم
اون لبهاتو آره اون جریانو من یادم نمیره
باورم نمیشه
نیستی تو پیشم
که
مست تو بشم
که
حرفمو بگم به تو
قلبمو بدم به تو
لمس کنم دو دست تو
محو بشم تو چشمت
اون چشما منو له میکنن
بهم ترس میدن منو فس میکنن
اون صدا منو هی بی خود از خود میکنن
اون اخلاق سگت
اون فوشهای بدت
باعث
پایان شد
واثه غریبه ها جا واز شد
کور شدیمو
دور شدیم از هم
حالا دیگه داغون شدیم
هم من
هم تو
هم شب
هم صب