كلمات DamaVand
ابر و باد چرخید
دماوند لرزید دلم
از شده ها پشیمون شدم
شاهد مرگ یه قو شدم
شاعر مثنوی داستان نوشت
یه عشق سخت بی فرجام نوشت
جام شراب شد لب زخمی تو
یه مرد غمگین تنها نوشت
با همه هستم ولی تنها
تلخم مثه چرک رو زخمام
سرخم از درون رز سفیدم
شدی یه ارغوان واسه ابتهاج
جاری شد عشق توی اشتباه
شاهد مرگ یه دل ربا
باور کردم دودل شدم
خاطی داستان عشق شدم
خاطره ساختم سخت شدم
ناخدا شدم یه چشم شدم
حبس تو بطریه شن شدم
تلخ شدم تلخ شدم
شاکیم از ضربان قلب
وقتی هستی توی آغوش من
برق چشمات داره فرق
گاز میگیره روحمو سگ
فارق نشو نابود میشم
طلسم جادوی داوودیم
بشکه ی باروت بارونیم
دشنه تو کالبد فاروق دیدم
فاروق منم فاروق منم
نابود تر از جاجرود منم
منو این تن زخمی
خم یه اشک کنج چشمی
چاله کندم واسه قلبم
سنگ شد دل تنگم
دفن کردم منو باهاش
وقف شدم به اشتباه
انکار کردم دیدم منو
گفتم چشمام کورن هنو
حاکم این تن تو نیستی نه
شاکر ارباب باش هنوز
منکر خود باش فقط
فاتح قله باش فقط
قاتل دل باش فقط
تو زنده باش فقط
بخور بخواب بعدش بمیر
رخ جلوته ماتی هنو
باور نکن آزادیو
این اسم انتظاعیو
تق تق بکش
تق تق بجنب
نق نق نکن
ناطق نشو
شایسته نیست
ک کافر بشی
باور نکن آزادیو
آورده دیو وحشت به تن
تاریکترین سلول تنم
تاجر ترس شده حاکم من
قافله رفت
راوی مرگ