كلمات Gosal | گسل
سکوتی که تو اجتماعی معضله
کنارش هر اشتباهی گسله
وقتی از سمت حق میاد هر دادی خودسره
ژستشو قاضی میگیره ولی همون قاضی نوکره
وقتی از از گذشته ی خودت نباشی مطلع
تصویری که امروزتم داری مبهمه
دل ماها خوشه به اینکه امیدی هست
و رنسانسی در حال جاری شدنه
که داد زدیم، یقین، منتظر طنین
انتظاری که شده شکل یه فکر عجین
شده
یه حسِ کمین کردنِ که میگن روزش نمیرسه
همین واقع ی باردار دنبال سقط جنین
بر ماست وقتی میگیم زشته نگیم
بهشت برین هم مثل همچی قیمت داره
اینکه جون خودمونه شده شعرِ حزین
خود عقل اینجا عاصیِ
کار گره خورده بخت اینجا باخت میده
از صبوری صبر شده لال دیگه
که میکشن صف اینجا داغ دیده ها
صف با یه چک اینجا صاف میشه
خود فرهنگ اینجا گاف میده
اسمون شب بی تارا میشه
تن حرکت داره ولی نفس میشه خاک
با چپوندنِ ترس عقیمِ مغز
با برچسب دارو تسکینت میکنن
تدریجه
برده هم خودشو کوبیده ندیده برگ
ثروت هم میشه بزرگ ترین دلیلِ مرگ
چه ثروتِ مقتول چه ثروتِ قاتل
توی یه اقتصادِ خراب هم قسمتِ ماشه
سودش رو یکی دیگه میکنه، یه عزتِ باطل
بالا میکشه از یه ملت غافل
چون ته نداره این ثروت، سفره پهنِ
عابر نمیتونه بی لقمه رد شه
واسه یه لقمه چرب تر، بدبخت واسطه میشه واسه تسلط رو کلِ مغزت
زندگی یه امتحان میشه
مارپیچِ وار خواب دیده نویسنده
فیلم نامه ها تقلید و متن ها بی قافیه
حقیقت تار میشه و محو تصاویر ایم
چون با جلوه ویژه حال میده
خود عقل اینجا عاصیِ
کار گره خورده بخت اینجا باخت میده
از صبوری صبر شده لال دیگه
که میکشن صف اینجا داغ دیده ها
صف با یه چک اینجا صاف میشه
خود فرهنگ اینجا گاف میده
اسمون شب بی تارا میشه
تن حرکت داره ولی نفس میشه خاک
شدن افکار انبار
حرفا نجوا
اطلاعات، شبکه
ابر ها شکدار
در کُل عزاست
صداها فالشن و همخونی ندارن دخل و خرجا
سوگواریِ، آواها هم ضربن با نبضِ جسد
حقِ همه هم پشت بندِ صرفِ نظر
ذهنها تو حبسِ ابد
لفظِ قلم این وسط رفت به درک
که میدن بی قاضی دستور
یه بیدادی ملموس
سرکوب و آهی تن سوز
باعثِ که بیداریم هنوز
یادمون نمیره شبایی که دود شلیک از دود سیگار بیشتر بود
این شد که شعاعیم در شب
شک نکن استواریم قطعا
این جنگ برای حقِ خودِ
هستیم تا وقتی تاج رو ما گذاشتیم بر سر
خود عقل اینجا عاصیِ
کار گره خورده بخت اینجا باخت میده
از صبوری صبر شده لال دیگه
که میکشن صف اینجا داغ دیده ها
صف با یه چک اینجا صاف میشه
خود فرهنگ اینجا گاف میده
اسمون شب بی تارا میشه
تن حرکت داره ولی نفس میشه خاک