كلمات کاتبم (در راهِ اُسكودار)
در راهِ اُسكودار بودم که بارانی گرفت
در راهِ اُسكودار بودم که بارانی گرفت
کتِ کاتبم بلند است، دامانش گِلی شده
کتِ کاتبم بلند است، دامانش گِلی شده
کاتب از خواب بیدار شده، چشمانش خمار است
کاتب از خواب بیدار شده، چشمانش خمار است
کاتب مالِ من است، من مالِ کاتبم، دیگران را چه کار
بر تنِ کاتبم کت و شلوار چه زیبا مینشیند
کاتب مالِ من است، من مالِ کاتبم، دیگران را چه کار، امانالله
پیراهنِ آهاردار بر کاتبم چه زیباست
در راهِ اُسكودار یک دستمال پیدا کردم
در راهِ اُسكودار یک دستمال پیدا کردم
درونِ دستمالم لوکوم (راحتالحلقوم) گذاشتم
درونِ دستمالم لوکوم گذاشتم
کاتبم را میجستم که کنارِ خود یافتم
کاتبم را میجستم که کنارِ خود یافتم، امانالله
کاتب مالِ من است، من مالِ کاتبم، دیگران را چه کار
پیراهنِ آهاردار بر کاتبم چه زیباست
کاتب مالِ من است، من مالِ کاتبم، دیگران را چه کار
پیراهنِ آهاردار بر کاتبم چه زیباست